تبليغاتX
شاید سلام...
آخر چگونه بانگ بر آورم که ای عاقلان من دیوانه نیستم سخت عاشقم.

 I've been alone with you, inside my mind.
And in my dreams I've kissed your lips, a thousand times.
I sometimes see you pass outside my door.

Hello!
Is it me you're looking for?

I can see it in your eyes, i can see it in your smile.
You're all I've ever wanted and my arms are open wide.
cause you know just what to say and you know just what to do
And I want to tell you so much....
I love you.

I long to see the sunlight in your hair
And tell you time and time again, how much I care.
Sometimes I feel my heart will overflow.

Hello!
I've just got to let you know

Cause I wonder where you are, and I wonder what you do
Are you somewhere feeling lonely, or is someone loving you!?.
Tell me how to win your heart, for I haven't got a clue.
But let me start by saying...
I love you.

Hello!?
Is it me you're looking for??

Cause I wonder where you are and I wonder what you do.
Are you somewhere feeling lonely, or is someone loving you.
Tell me how to win your heart, for I haven't got a clue.
But let me start by saying...
I love you.

 
 

+ نوشته شده در  86/09/30ساعت   توسط سه نقطه | 

 

 

 

  من زنم،مهربانترین مخلوق خدا!

 

 تنم به لطافت برگ گل،قلبم از شیشه ،صورتم حوری بهشتی وموهایم ازابریشم

 

 است.

 

 اندامم را بهترین پیکر تراش تراشیده و هیچ مثل من نیافریده!

 

 لباسم از حریر رنگین کمان است و فرزندان صدف را بر گردن آویخته دارم.

 

 گوشواره ام تالؤلؤی ستاره ، تاج سرم خورشید وکفشهایم از جنس الماس

 

 است.

 

 قلبم شیشه ای و احساسم لطیف است.من شراب حیا را نوشیده ام و در چشمه

 

 عشق تنم را شستشو داده ام.

 

 من پای بندم بر همه چیزهای که تا کنون پیمان بسته ام.من می توانم جهان را

 

 از عشق خود لبریز کنم. من مهربانم با آنچه برای من است و بر آن وظیفه

 

 دارم.

 

 من پاک و مقدسم! من دست نیافتنی ام!حریم من به لطافت و ظرافت نازک پر

 

 قوو به استواری و سختی سنگ خاراست. من سلاح عشق دارم، سلاحی که از

 

 هر سلاحی برنده تر و تیز تر است.

 

 من زنم ،همزاد شیطان!

 

 تنم از شهاب سوزان ،قلبم از سنگ خارا،صورتم چون شب تار و چون شراره

 

 آتش است.

 

 اندامم را با وسوسه و شهوت تراشیده اند و هیچ مثل من دیگر نیافریده!

 

 لباسم از آذرخش ،گلوبندم ازاستخوان مرگ است.گوشواره ام سنگ مذاب ،

 

 تاج سرم سیمهای خاردار و کفشهایم از لجنزار است.

 

 قلبم از سنگ و احساسم چون یخ سرد است. من شراب شهوت را سر کشیده

 

 و در مرداب نفرت تنم را شستشو داده ام.

 

 من عهد شکنم و به هیچ تعهد ندارم. من می توانم جهانی را به فساد بکشم و

 

 شیطان را یاری دهم. من میان شما نفرت را حکم فرما می کنم.

 

 من بی بند وبارم!من بی مرز و دست یافتنی هستم. سلاح من خشم و نفرت

 

 است ، سلاح من هوس است.

 

 

 

    

                                                               

 

 

    

                                                               

 

                                                               

 

    

  

 

+ نوشته شده در  86/07/27ساعت   توسط سه نقطه | 

چه سفید است!

 

با تریلی هیجده چرخ قلمم سیاهش می کنم.

 

حالا دیگر سفید نیست،

 

چه سیاه و سفید است از نقش چرخهای قلمم!

 

+ نوشته شده در  86/07/21ساعت   توسط سه نقطه | 

 نه!

 شایدم باشی؟!

 به امتحانش نمی ارزه!

 باید بذارم یواش یواش معلوم شه.

 اگه بهت رسیدم می فهمم پوچی! 

 ولی اگه نه؟..........

 می فهمم راسته راسته.

 تو نابی!

 دست نایافتنی مثل اون ستاره تو آسمون که نشون کرده بودم.  .    

+ نوشته شده در  86/07/21ساعت   توسط سه نقطه | 

 همه چیز به دور سرم می چرخد.

 نمی دانم!

 شاید!

 اما نه!

 همه چیز به دور سرم می چرخد.

 حتماٌ همین گونه است!

 باید باشد!

 اما نه!

 همه چیز به دور سرم می چرخد.

 آری!

 می چرخد!

 می چرخد!

 آهای!........

 نگه دار! من پیاده می شوم!

 دیگر کافی است!

 بگذار دیگران هم از این سرگیجه سهمی ببرند.

+ نوشته شده در  86/05/28ساعت   توسط سه نقطه | 

چقدر خسته ام!

 

ازخاک نرم زیر بدنم جدا می شوم، برمی خیزم.

 

عجب ضربه بود!

 

چقدر بیهوش شده ام!

 

تازه یادم افتاد که قطعه سنگی بالای سرم گذاشته اند،

 

آخر مرده ها نباید فرار کنند!

 

 

+ نوشته شده در  86/04/17ساعت   توسط سه نقطه | 

A woman takes a lover during the day while her husband is

 

at work. Her 9 year old son comes home unexpectedly, sees

 

them and hides in the bedroom closet to watch. The woman's

 

husband also comes home. She puts her lover in the closet, not

 

 realizing that the little boy is in there already. The little boy

 

 says, "Dark in here." The man says, "Yes, it is." Boy - "I have

 

 a baseball." Man - "That's nice." Boy - "Want to buy it?"

 

 Man - "No, thanks." Boy - "My dad's outside."

 

Man - "OK, how much?" Boy - "$250" In the next few weeks,

 

 it happens again that the boy and the lover are in the closet

 

together. Boy - "Dark in here." Man - "Yes, it is." Boy - "I

 

have a baseball glove." The lover remembering the last time,

 

 asks the boy, "How much?" Boy - "$750" Man - "Fine." A few

 

days later, the father says to the boy, "Grab your glove, let's

 

go outside and have a game of catch."

 

His boy says, "I can't, I sold my baseball and my glove." The

 

father asks, "How much did you sell them for?" Boy -"$1,000"

 

The father says, "That's terrible to overcharge your friends

 

like that...that is way more than those two things cost. I'm

 

going to take you to church and make you confess." They go

 

to the church and the father makes the little boy sit in the

 

confession booth and he closes the door. The boy says, "Dark

 

in here." The priest says, "Don't start that shit again".

 

Dark in here

+ نوشته شده در  86/04/07ساعت   توسط سه نقطه | 

 قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟

 از کجا،وز که خبر آوردی؟

 خوش خبر باشی،اما، اما،

 گرد بام و در من

 بی ثمر می گردی.

 

 انتظار خبری نیست مرا

 نه ز یاری، نه ز دیٌار و دیاری-باری،

 برو آنجا که تو را چشمی و گوشی با کس،

 برو آنجا که تو را منتظرند.

 قاصدک!

 در دل من همه کورند و کرند.

 

 دست بردار ازین در وطن خویش غریب.

 قاصد، تجربه های همه تلخ،

 با دلم می گوید

 که دروغی تو دروغ؛

 که فریبی تو فریب.

 

 قاصدک! ها، ولی... آخر... ایوای!

 راستی آیا رفتی با باد؟

 با توام، آی! کجا رفتی؟ آی...!

 راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟

 مانده خاکستر گرمی، جایی؟

 در اجاقی -طمع شعله نمی بندم- خردک شرری هست هنوز؟

 

 قاصدک!

 ابرهای همه عالم شب و روز

 در دلم می گریند.

+ نوشته شده در  86/03/29ساعت   توسط سه نقطه | 

عقده خود را فرو می خورد،

چون خمیر شیشه،سوزان جرعه ای از شعله و نشتر

و به دشخواری فرو می برد

لقمه بغضی که قوت غالبش آن بود.....

-((هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟

یک فریب ساده کوچک.

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را

چز برای او و جز با او نمی خواهی.

من گمانم زندگی باید همین باشد.

 

آه!...آه! اما

او چرا این را نمی داند،که در اینجا

من دلم تنگ است.یک ذره است!

شاتقی هم آدم است، ای داد بر من داد!

ای فغان! فریاد!

من نمی دانم چرا طاووس من این را نمی داند؟

که من بیچاره هم در سینه دل دارم.

که دل من هم دل است آخر.

سنگ و آهن نیست.

او چرا اینقدراز من غافل است آخر؟

آه!آه! ای کاش

گاه گاهی بچه ها را نیز می آورد.

کاشکی...اما....رها کن. هیچ))

و رها می کرد.

او رها می کرد حرفش را.

حرف بیدادی که از آن بود دایم داد و فریادش.

و نمی برد و نمی شد برد از یادش.

اغلب او اینجا دهان می بست

گر به نا هنگام یا هنگام،دم در می کشید از درد دل گفتن.

شاتقی،این ترجمان درد،

قهرمان درد،

آن یگانه مرد مردانه.

پوچ و پوک زندگی را نیم دیوانه.

و جنون عشق را چالاک و یکتا مرد.

او به خاموشی گرایان،شکوه بس می کرد.

و سپس تا کوشش بسیار،

عقده خود را فرو می خورد.

چون خمیر شیشه،سوزان جرعه ای از شعله و نشتر.

و به دشخواری فرو می برد،

لقمه بغضی که قوت غالبش آن بود

تا چه ها می کرد.خود پیداست،

چون گوارد. یا چه می  آرد.

چرعه خنجر به کام و سینه و خنجر؟

و چه سینه و خنجری هم شاتقی را بود!

دودناکی،پنجره کوری که دارد رو به تاریکا.

زخمگینی خشک و راهی تنگ و باریکا.

گریه آوازی، گره گیری،خسک نالی.

چاه راه کینه و خشم اندرون،تاب و شکن بیرون.

خشم و خون را باتلاقی و سیه چالی.

تنگنا غم راهه ای، نقب خراش و خون.

شاتقی آن گاه

چند لحظه چشم ها می بست و بعد از آن،

می کشید آهی و می کوشید

-با چه حالت ها وحیلت ها-

باز لبخند غریبش را،که چندی محو و پنهان بود،

با خطوط چهره خود آشنا می کرد.

لیکن این لبخند،در آن چهره تا یک چند،

از غریب غربت خود مویه ها می کرد.

و چنان چون تکه ای وارونه از تصویر،

-یا چو تصویری که می گرید،غریبی می کند در قاب بیگانه-

در خطوط چهره او،جا نمی افتاد.

حس غربت در غریبه قاب های چشم ما می کرد.

شاتقی آنگاه در می یافت ،

روی می گرداند و نا بیننده،بی سویی،نگاه می کرد.

همزمان با سرفه، یا خمیازه ای،یا با خارش چانه،

-می نمود اینگونه،یا می کرد-

تکه وارون آن تصویر را از چهره بر می داشت؛

و خطوط چهره اش را جا به جا می کرد.

تا بدین سان از برای آن جراحت،آن به زهر آغشته ،

آن لبخند، بازجای غصب وا می کرد.

 

عصر بود و راه می رفتیم،

در حیاط کوچک پاییز در زندان،

چند تن زندانی با هم،ولی تنها.

آن چنان با گفت وگو سرگرم؛

ای چنین با شاتقی خندان.

  

 

 

 

+ نوشته شده در  86/03/24ساعت   توسط سه نقطه | 

دوستت داشتم اما اکنون چون مسافری با دیاری نا آشنا با تو غریبم.

 

نمی دانم چرا لیک دیگر احساسی شبیه عاشقی و بی قراری در وجودم نمی یابم.

 

شاید چون دست یافتنی بودی ویا شاید آنچه از تو در نظرم بود فکری اشتباه و

 

تصوری واهی بود،زیرا که بودن ما در کنار یکدیگر چون سراب پوچ بود.

 

خاک وجودمان با هم سرشته نشده بود اما می خواستیم آن را نادیده بگیریم.

 

چه اشتباه تصور می کردیم که سرنوشت عشق ورزیدن به یکدیگر است،

 

حال آنکه عشق نبود هرچه بود عادت بود.

 

شاید نباید عهد می بستیم که هستیم زیرا اینگونه خود را به سوی گودال وظیفه

 

 هدایت کردیم.

 

این خود خواهی نیست اگر سرنوشت را عوض کنیم زیرا از آن ماست.

 

من خوبم برای خویش و تو نیز،اما نه برای یکدیگر.

 

هم اکنون سرنوشت را با قلمی دیگر ترسیم می کنیم،

 

زیرا که دیگر تقدیر ما عشق ورزیدن نیست، تقدیر جدائیست!

+ نوشته شده در  86/03/24ساعت   توسط سه نقطه | 
 
<

< JavaScript Codes> JavaScript Codes > <


> <>