![]() |
![]() |
|
| آخر چگونه بانگ بر آورم که ای عاقلان من دیوانه نیستم سخت عاشقم. |
|
چقدر خسته ام! ازخاک نرم زیر بدنم جدا می شوم، برمی خیزم. عجب ضربه بود! چقدر بیهوش شده ام! تازه یادم افتاد که قطعه سنگی بالای سرم گذاشته اند، آخر مرده ها نباید فرار کنند! |
|
+ نوشته شده در
86/04/17ساعت توسط سه نقطه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
86/09/01 - 86/09/30 86/07/01 - 86/07/30 86/05/01 - 86/05/31 86/04/01 - 86/04/31 86/03/01 - 86/03/31 86/02/01 - 86/02/31 |
| پیوندها |
|
پیرمرد خنزری 360 یاهو گوگل ایلیا پروشات شیدایی سروش آرمین با تو بودن |
|
RSS
|