تبليغاتX
شاید سلام... -
آخر چگونه بانگ بر آورم که ای عاقلان من دیوانه نیستم سخت عاشقم.

دوستت داشتم اما اکنون چون مسافری با دیاری نا آشنا با تو غریبم.

 

نمی دانم چرا لیک دیگر احساسی شبیه عاشقی و بی قراری در وجودم نمی یابم.

 

شاید چون دست یافتنی بودی ویا شاید آنچه از تو در نظرم بود فکری اشتباه و

 

تصوری واهی بود،زیرا که بودن ما در کنار یکدیگر چون سراب پوچ بود.

 

خاک وجودمان با هم سرشته نشده بود اما می خواستیم آن را نادیده بگیریم.

 

چه اشتباه تصور می کردیم که سرنوشت عشق ورزیدن به یکدیگر است،

 

حال آنکه عشق نبود هرچه بود عادت بود.

 

شاید نباید عهد می بستیم که هستیم زیرا اینگونه خود را به سوی گودال وظیفه

 

 هدایت کردیم.

 

این خود خواهی نیست اگر سرنوشت را عوض کنیم زیرا از آن ماست.

 

من خوبم برای خویش و تو نیز،اما نه برای یکدیگر.

 

هم اکنون سرنوشت را با قلمی دیگر ترسیم می کنیم،

 

زیرا که دیگر تقدیر ما عشق ورزیدن نیست، تقدیر جدائیست!

+ نوشته شده در  86/03/24ساعت   توسط سه نقطه | 
 
<

< JavaScript Codes> JavaScript Codes > <


> <>